محرض
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- آن که از عشق و اندوه گداخته باشد.
- مرد بر جای مانده که نتواند برخیزد.
- برانگیخته شده، ورغلانیده.
- محرضین.
- تحریک کننده، ورغلاننده، مشو
- قید محرضین.
* عربی (اِمف.) #آن که از عشق و اندوه گداخته باشد. #مرد بر جای مانده که نتواند برخیزد. #برانگیخته شده، ورغلانیده.