مخ
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم : بالاترین و بزرگترین قسمت مغز که از نیم کره چین و شکنجدار تشکیل شده و فعالیتهای ذهنیای مانند تفکر، حافظه، استدلال، احساس، و نیز اعمال حسی و حرکتی را کنترل میکند. مغز.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary brain ; encephalon ; marrow واژه هاى شامل مخ ـ (9)
- اسم دو نیم کره مغزی را گویند که قسمتی از دستگاه مرکزی اعصاب است و در کاسه سر و در قسمت بالا و جلو قرار گرفته.
- اسم زنبور آتشی، بید، حشره.
- اسم لگام سنگین که بر اسب یا استر سرکش بزنند.
- اسم اصل میانه هر چیز.
- اسم مخ کسی را خوردن: با گفتگوی زیاد او را خسته کردن.
- اسم مخ کسی سوت کشیدن: دچار شگفتی شدن.