تنبل
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آنکه بیهیچ دلیلی تن بکار نمیدهد؛ کاهل، تنپرور.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary do nothing ; idle ; inactive ; indolent ; laze ; lazy ; lazybones ; lurdan ; sloth ; slothful ; slouch ; slouchy ; slow ; sluggish ; soporiferous ; tardy واژه هاى شامل تنبل ـ (12)
- صفت ویژگی دانشآموزی که در خواندن درس و یا انجام تکالیف درسی، کوتاهی و سستی میکند.
- صفت (شاهنامه): مکر، حیلن، افسون، جادو.
- صفت کوتاه قد.