لقمه
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- لقمة
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary bit ; byte ; gobbet ; morsel ; mouthful ; snap واژه هاى شامل لقمه ـ (11)
- اسم مقدار غذایی که یک بار در دهن گذاشته شود. ؛ ~ گنده تر از دهان برداشتن کنایه از: تقبل کار و تعهد خارج از توان. ؛ ~ را دور سر چرخاندن کنایه از: کار را از راه غلط و پردردسر انجام دادن.
* عربی # لقمة