خوردن
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- فعل جویدن و سپس فرو بردن مواد غذایی از راه دهان و گلو و بلعیدن آن.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary abut ; corrode ; eat ; eaten ; erode ; feed ; grub ; have ; hit ; hurtle ; jar ; occlude ; partake ; polish off ; sample ; take واژه هاى شامل خوردن ـ (125)
- فعل نوشیدن، آشامیدن.
- فعل (عامیانه): سوء استفاده مالی به هنگام تصدی شغلی.
- فعل شکست خوردن، مغلوب شدن.
- فعل مناسب بودن، جور بودن.
- فعل ساییدن (فنی).
- فعل دکتر کزازی در مورد واژه ی " خوردن" می نویسد : ( ( خوردن در پهلوی در ریخت خورتن xwartan بکار می رفته است . خوارتن یا خواریتن xwārītan در این زبان در معنی نوشیدن به کار می رفته است و در واژه هایی چون" میخواره "و "میخوار" بازمانده است. ) ) ( ( پدید آید آنگاه، باریک و زرد، چو پشت ِ کسی کو غم ِعشق خوَرْد. ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 204 )
- فعل تصادف کردن.
- فعل اصابت کردن.
- فعل مقارن شدن، همزمان شدن.
- فعل خوردن و خوابیدن کنایه از: بیکار و بیعار زندگی کردن.