کارمند
زبان مبدأ: فارسی
/---/
معنی فارسی
- اسم آنکه در اداره یا شرکتی بطور ثابت کار میکند و در مقابل آن حقوق میگیرد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary employe ; employee ; inquisitionist ; jobholder ; member ; staff واژه هاى شامل کارمند ـ (16)
- اسم آن که کاری دارد. کسی که در اداره یا مؤسسهای به کار مشغول است، عضو. شاغل در اداره. کسی که شغل اداری دارد.