کشور
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم (سیاسی): سرزمینی با مرزهای مشخص، پایتخت و تشکیلات سیاسی خاص معمولا بر مبنای قانون اساسی؛ منطقهای فیزیکی یا مجازی که مجموعهای از مردم با انتخاب عدهای از بین خودشان دولتی تشکیل داده و زندگی اجتماعی خود را برای رسیدن به مدینه فاضله ساماندهی و نظام دهی میکنند. مملکت.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary common wealth ; commonwealth ; country ; fatherland ; kingdom ; nation ; soil ; state ; territory واژه هاى شامل کشور ـ (86)
از فارسی میانه 𐭪𐭱𐭥𐭥 (kišvar)، از اوستایی 𐬐𐬀𐬭𐬀𐬱𐬀𐬎𐬎𐬀𐬭𐬀 (karšvar، «مملکت، منطقه؛ یکی از هفت قلمروی جهان»)، از ریشه 𐬐𐬀𐬭𐬀𐬱𐬀 (karš-، «شخم زدن») (همان ریشهای که در واژه کشیدن (kašidan، «کشیدن، کش آوردن، کشاندن») نیز به کار رفته است)، به همین دلیل «محدودهای از زمین که با خط شخم زده شده محدود شده است».