تعادل
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- با هم برابر شدن.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary balance ; equilibrium ; equipoise ; equivalence ; equivalency ; par ; parity ; stasis واژه هاى شامل تعادل ـ (16)
- صفت براب
- صفت هنگامی جسمی در تعادل است که منتجة همة نیروهای وارد بر آن برابر صفر باشد (فیزیک)
- صفت وضعیتی که شخص در آن حالت مطلوب و طبیعی دارد و در برابر محرکها واکنش طبیعی از خود نشان میدهد (روانشناسی)
- صفت کامل نشدن واکنش شیمیایی در اثر پیدایش واکنش معکوس که در پایان دو واکنش با سرعت مساوی انجام میگیرد و دستگاه بی تغییر میماند (شیمی)
- صفت تناسب (هنر)
- صفت تعامل