کوچک
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت دارای حجم اندک، خُرد از حیث اندازه، ریز. مقابل بزرگ.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary bantam ; diminutive ; dinky ; fractional ; gracile ; half pint ; little ; miniature ; minus cule ; minuscule ; minute ; petty ; pint size ; pint sized ; pocket ; puny ; runty ; short ; small ; small fry ; teeny ; thumbnail ; tiny ; weensy ; weeny واژه هاى شامل کوچک ـ (456)
- صفت (عامیانه): در محاوره بنده، فرمانبر.
- صفت متضاد: بزرگ، خرد، صغیر، اندک، قلیل، کم، حقیر، محقر، بیاهمیت، بچه، کودک، طفل، نابالغ.
- صفت نام مقامی است از دوازده مقام موسیقی. زیرافکن.
- صفت لقب اردشیر پسر شیرویه. (مفاتیح العلوم خوارزمی).
- صفت دهی از دهستان تورجان است که در بخش بوکان شهرستان مهاباد واقع است و ۴۱۵ تن سکنه دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ۴).
- صفت دهی از دهستان لاشار که در بخش بمپور شهرستان ایرانشهر واقع است و ۲۵۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ۸)