گز
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary tamarisk واژه هاى شامل گز ـ (5)
- اسم (قدیمی): واحد طول که در قدیم معادل ۲۴ انگشت بود.
- اسم نوعی شیرینی سنتی متعلق به اصفهان است. گز اصفهان، سوغاتی اصفهان.
- اسم نوعی پارچه. نوعی تیر بیپر. گاز، دندان، سن.
- اسم نگاه کردن؛ خیره شدن به شخص یا چیزی.
- صفت گس.
- صفت گز نکرده پاره کرده کنایه از: کاری نسنجیده و از روی بیفکر کردن.