رنگ
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم نمودی از اشیاء که بازتاب نور تابیده شده بر سطح آنها یا گسیل شده از سطح آنهاست.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary color ; colour ; complexion ; dye ; grain ; hue ; indigo ; paint ; pigmentation ; speckle ; tinct ; tint ; tune واژه هاى شامل رنگ ـ (406)
- اسم (مواد): مادهای رنگی و جامد مخلوط شده با روغن یا حاملی دیگر که برای رنگآمیزی و پوشش دادن سطوح مختلف و نقاشی بکار میرود.
- اسم صورت ظاهر هر چیزی که دیده شود مانند: سفیدی و سبزی و سرخی و غیره.
- اسم در گویش گنابادی یعنی لَعاب ، بوی مطبوع غذا و خوراکی ، تزئینات
- اسم از ادات تشبیه که معنای مثل و مانند میدهد: گلرنگ.
- اسم شُتر قوی که برای بچه زادن نگه میدارند.
- اسم بز کوهی.
- اسم رنج، محنت.
- اسم عیب.
- اسم حیله، مکر.
- اسم سود، بهره.