استخوان
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم هر یک از قسمتهای جامد و سخت که بخش اعظم اسکلت مهرهداران را تشکیل میدهد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary bone واژه هاى شامل استخوان ـ (133)
- اسم ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن
- اسم استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیله مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.
- اسم پایه بنا، بنیاد ساختمان.
- اسم استخوا سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان.
- اسم استخوان لای زخم گذاشتن الف- کار را ناقص انجام دادن. ب- کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن.
- اسم استخوان نرم کردن: با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن.
- اسم استخوان در گلو گرفتن: رنج و محنت کشیدن.
- اسم استخوان پیش اسب، کاه پیش سگ: وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان.