گرسنه
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت ویژیگی آنکه یا آنچه مدتی غذا به او یا آن نرسیده و احساس نیاز به غذا خوردن میکند؛ مقابل سیر.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary chickling ; esurient ; famished ; hungry ; peckish ; sharp set ; vetch واژه هاى شامل گرسنه ـ (4)
- صفت (مجاز): بسیار نیازمند.