زمان
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم جریانی پیوسته، غیر انقطاع، رونده و بی آغاز و بی انجام که در طی آن، حوادثی برگشت ناپذیر از گذشته به حال تا آینده رخ میدهد. مقطعی از این جریان.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary date ; moment ; tempo ; time ; zeitgeist واژه هاى شامل زمان ـ (118)
- اسم وقت، مهلت، هنگام؛ دور، عهد؛ مدت، فصل.
- اسم زمان گرینویچ: مرجع مقایسهای زمان مناطق مختلف کرهزمین بر مبنای نصفالنهار گرینویچ که در حمل و نقل بینالمللی و پرواز هواپیماها بکار میرود و ۵/۳ ساعت عقبتر از زمان در تهران است.
- اسم زبان.
اوستایی و پهلوی آوایش */زَمان/