تخت
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم جایگاه ویژه نشست پادشاه به هنگام بارعام؛ تخت شاهی، آیین تخت و کلاه.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary couch ; flat ; sole ; throne واژه هاى شامل تخت ـ (42)
- اسم هرجای صاف و مسطح و فاقد برآمدگی و فرو رفتگی. کرسی، صندلی، نشیمنگاه.
- اسم چهارپایهای از جنس چوب یا فلز به شکلهای مستطیل یا مربع.
- اسم (گفتگو): تختخواب، وسیله ای برای خوابیدن روی آن، داری سطحی معمولا مستطیل و مسطح است. کف کفش.
- اسم (گفتگو): مطمئن؛ آسوده؛ راحت: خیالت تخت! مشکلی پیش نمیآید.
- اسم دارای سطح هموار: برای کشاورزی زمین تخت بهتر است.
- اسم تخت گاز رفتن: با سرعت زیاد رفتن (معمولا در رانندگی).