همراه
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- متفق، متحد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary along ; attendant ; compeer ; comrade ; concomitant ; escort ; favourable ; fraught ; participant واژه هاى شامل همراه ـ (30)
- به اتفاق (در طی طریق)
- صفت کسی یا چیزی که با دیگری باشد.
* فرانسوی #متفق، متحد. #به اتفاق (در طی طریق)