نقش
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- شکل کسی یا چیزی را کشیدن.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary designation ; figure ; impress ; infraction ; inscription ; legend ; pattern ; role ; stamp واژه هاى شامل نقش ـ (25)
- اسم صورت، شکل، تصویر.
- اسم مسئولیتی که هنرپیشه یا بازیگر در صحنة نمایش به عهده دارد.
- اسم نام یکی از انواع تصنیفها در گذشته.
- اسم نقش
* پهلوی * واژگانِ ( نقش، نقشه ) واژگانی ایرانی هستند: بررسی تکواژها: 1 - ( ن ) در این واژه از پیشوندِ ( نی ) در زبانهای اوستایی ، سانسکریت و پهلوی گرفته شده است که در زبانِ پارسی کنونی به دیسه یِ ( نِ ) در آمده است: برای نمونه در واژگانی همچون ( نِوشتن، نِگاشتن، نِشیب، نِمودن، نِوار و. . . ) . پس نباید به دیسه یِ ( نَ ) خوانده شود بلکه ( نِ ) ؛ چنین لغزشهایی گهگاهی در واژگانی همچون ( درست:نِوار / …