سبک
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم طرز، شیوه.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary buoyant ; fashion ; flyaway ; frivolous ; gossamer ; levigate ; levity ; light ; light minded ; lightsome ; mode ; order ; phraseology ; portable ; soft ; structure ; style ; thin ; trepan ; volatile ; way واژه هاى شامل سبک ـ (127)
- اسم روشی خاص که هنرمند ادراک و احساس خود را بیان میکند.
- اسم سَبُک: در پهلوی سپک sapuk در بیت زیر قید است به معنی چُست و چالاک ، تند ، شتابان بکار رفته است . . ( ( هرانچ از گل آمد چو بشناختند سبک ، خشت را ، کالبد ساختند ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1385، ص 267. )
- اسم فلز ذوب شده را در قالب ریختن.
- صفت کم وزن.
- صفت چست، چالاک.
- صفت شخص بی وقار.
- صفت مجرد.
- قید زود، بی درنگ.
- قید سبکبال، بی غم.