دم کردن
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اشباع شدن مکانی از بخار به طوری که تنفس در آن مشکل باشد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary brew ; infuse ; steepen ; stew
- چای، قهوه و مانند آن را در قوری دارای آب گرم کردن بطوری که طعم مطبوعی یا بد؛ جوشاندن چای و مانند آن.
- برنج را پس از آبکش کردن در دیگ برگرداندن و روی دیگ آتش ریختن تا آب خشک گردد و برنچ بپزد.
- فعل با آتش ملایم چیزی را پختن بدون جوش آمدن.
- فعل همدم و همنفس کسی شدن، با کسی بسر بردن
- فعل پنهانی همداستانی یا همکاری کردن بویژه برای هدفهای فریبآمیز یا ناقانونی
- فعل تبانی کردن، ساخت و پاخت کردن