روح
زبان مبدأ: فارسی
/web.archive.org/
معنی فارسی
- اسم روان، جان.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary Zinc ; apparition ; brio ; esprit ; fantom ; ghost ; manitou ; numen ; phantasm ; phantasma ; phantom ; psyche ; soul ; specter ; spectre ; spelter ; spirit ; spook ; sprite ; spunkie ; umber ; umbra ; wraith ; zincify ; zing واژه هاى شامل روح ـ (66)
- اسم بوی خوش.
- اسم نشاط، آسایش.
- اسم مهربانی.
- اسم روح کسی خبر نداشتن: مطلقا بیاطلاع بودن.
- اسم طبق این منبع. ویدئو روح از واژه های ایلام باستان است لینک:https://web.archive.org/web/20240924211654/https://www.aparat.com/v/VJzOt
- اسم روح در سنسکریت ruh هم فعل بوده با این معانی: 1ـ روییدن، رستن، زاده شدن. 2ـ بالا رفتن، دامید ( صعود ) کردن. 3ـ رسیدن. و هم نام بوده به معنی خیزش، طلوع، قیام. پس واژه ی عربی نیست؛ زیرا روح باعث روییدن و بالا رفتن و خیزش و طلوع است.
*ایلامی سانسکریت