امر
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم از موضع برتر خواستن از کسی که کاری انجام دهد؛ خواستن مافوق از زیردست که کاری انجام دهد. حکم، دستور، فرمان دادن. مفردِ اوامر.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary affair ; behest ; bidding ; circumstance ; fiat ; hest ; job ; kettle of fish ; matter ; order ; ordinance ; ploy ; precept واژه هاى شامل امر ـ (44)
- اسم امر و نهی کردن کنایه از: کسی را به اطاعت از خود واداشتن.