بست
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت بستن، سد کردن.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary connector ; fastener ; fastening ; girth ; grith ; outrigger ; spanner واژه هاى شامل بست ـ (25)
- اسم حلقه یا نیم دایرهای که به چهارچوب در یا پنجره متصل است و چفت یا قفل در آن قرار میگیرد.
- اسم هر نوع وسیله برای گرفتن و نگهداشتن چیزی.
- اسم جایی که مردم برای ایمن ماندن از تعرض یا دادخواهی به آن جا پناهنده میشدند، جای تحصن.
- اسم آن مقدار از تریاک یا شیره که هر بار به حقه میچسبانند.
- اسم گلزار.
- اسم جایی که میوههای خوشبو در آن روید.
- اسم محور سنگ آسیا.
- اسم گندم بریان.