خرامان
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت دارای حالت خرامیدن،، در حال خرامیدن، رونده با ناز و تکبر و تبخ.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary astrut واژه هاى شامل خرامان ـ (1)
- صفت خرامنده. (يادداشت بخط مرحوم دهخدا)
- صفت رونده با ناز و تکبر و تبختر. (ناظم الاطباء)، (شرفنامه منيری)
- صفت خوش رفتار. (غياث اللغات)
- صفت مختال . (زمخشری).
- صفت بهفرمود کاين را بجای آوريد -- همان باغ يکسر بپای آوريد
- صفت بهجستند بسيار هر سوی باغ -- بهبردند زير درختان چراغ
- صفت نهديدند چيزی جز از بيد و سرو -- خرامان بهزير گل اندر تذرو (فردوسی)
- صفت وز آن پس بيامد خرامان دبير ..... بهیاورد قرطاس و مشک و عبير (فردوسی)
- صفت خصم خرامان درين ضياع فراوان. (ناصرخسرو)