چوب
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم مادهای سخت که ریشه و ساقه و شاخة درخت را تشکیل میدهد و آن را برای ساختن اشیاء به کار میبرند.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary bat ; rod ; shaft ; spunk ; stave ; stick ; timber ; wood واژه هاى شامل چوب ـ (185)
- اسم تنة بریده شدة درخت.
- اسم واحد پول در معاملات بازار و بسته به بزرگ بودن و یا کوچک بودن معامله: ۱۰۰۰چوب یعنی ۱۰۰۰ تومان. ؛~ لای چرخ کاری گذاشتن کنایه از: برای پیشرفت آن کار مانع تراشیدن. ؛~ در آستین کسی کردن کنایه از: او را سخت آزار و آسیب رساندن. ؛~ کسی یا چیزی را خوردن کنایه از: به خاطر آن دچار مجازات یا آسیب یا زحمت شدن.
- اسم چوب
- اسم بخش جامد و سخت زیر پوست ساقه درخت یا دیگر گیاهان چوبی است که به شکل بافت آوندی وجود دارد