جان
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم عامل، نیرو، یا حالتی موجود در هر جاندار که موجب زنده ماندن اوست؛ روح انسانی، نفْس.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary breath ; ghost ; life ; spirit واژه هاى شامل جان ـ (48)
- اسم جان دادن و قبض را گرفتن کنایه از: مردن، جان به عزراییل تسلیم کردن.
- اسم جان به طاق افکندن کنایه از: حالت احتضار و مرگ داشتن.