جمعیت
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم (جغرافیا): گروهی از افراد یک گونه از موجودات زنده که در محدوده معینی زندگی میکنند
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary army ; bike ; bodle ; company ; cortege ; crowd ; flock ; gaggle ; gang ; group ; habitance ; habitancy ; heap ; herd ; mob ; party ; people ; population ; press ; society ; throng واژه هاى شامل جمعيت ـ (17)
- اسم گرد هم آمدن، مجتمع شدن، گروه، حزب، یا انجمنی که برای رسیدن به اهداف مشترکی فعالیت میکنند.
- اسم گروه مردم، گروهی از انسانها