@آب@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه آب آب ته ديگ پس از ... آب جارى در قسمت کم عمق رود آب جراحت آب جزر و مد که بخشکى مى رسد آب جوش ريختن روى آب حيات آب خالص آب خشک کن آب خط آب خن آب خوردن مثل اردک آب خورش آب خون آب دادن آب دادنى آب دارى آب در سر آب درمان آب درمانى آب دريا آب دزدک آب دهان آب دهان پرتاب کردن آب دهان جارى ساختن آب دهان روان ساختن واژه هاى شامل آب ـ (502) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21