@آبکى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه آبکى چيز آبکى آبکى کردن آبجو آبکى و ارزان آنزيم هاى آبکى کننده پروتئين برف آبکى تبديل به محلول آبکى کردن حالت آبکى خوراک آبکى دارو يا زهر آبکى رقيق و آبکى قسمت آبکى خون ماده آبکى مشروب آبکى نرم و آبکى نيمه آبکى