@آرام@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه آرام آرام کردن آرام کرده آرام کننده آرام کننده ى سرفه آرام بنوازيد آرام شدن آرام شده آرام نشدنى آرام و متناسب با الحان پى در پى به طور آرام بى آرام بى آرام کردن ... کوچک سواحل اقيانوس آرام خيلى آرام بنوازيد داروى آرام کننده داروى آرام بخش و مخدر ... روز آرام قطعه موسيقى آهسته و آرام محل آرام براى تفکر ... که دريا را آرام مى کند مرغ ساحلى سواحل اقيانوس آرام موقتا آرام کردن هواى آرام و خشک و صافى ... وابسته به سرتاسر اقيانوس آرام واقع در آن سوى اقيانوس آرام