@آماده@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه آماده پاسخ تند و آماده پيش نويس چيزى را آماده کردن گل آماده براى کوزه گرى کتان را آماده کردن آماده پذيرش آماده پذيرش حس آماده پرداخت آماده چاپ کردن آماده کار کردن آماده کردن آماده اختراز آماده ارائه دادن آماده استفاده کردن آماده انجام آماده براى زمستان شدن آماده به جنگ آماده بودن آماده تهييج آماده جنگ آماده جنگ شدن آماده خدمت آماده دريا آماده رفتن آماده زاد و ولد دوتايى با هم آماده ساختن واژه هاى شامل آماده ـ (60) : 1 , 2 , 3