@آماس@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه آماس پى آماس آماس پاشام مغز آماس پوست آماس پوشش يا ضريع استخوان آماس چشم آماس گوش آماس گياهى يا حيوانى آماس کاسه زانو آماس کبدى آماس کردن آماس کرده آماس کننده آماس کيسه هاى مفصلى آماس آپانديس آماس استخوان آماس ايلئون آماس برون شامه قلب آماس خشک ناى آماس دار آماس رو آماس روده دراز آماس سلول هاى خاردار ... آماس شامه ريه آماس شريان آماس ضميمه روده واژه هاى شامل آماس ـ (47) : 1 , 2