@آورى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه آورى پس آورى گرد آورى گرد آورى کردن گرد آورى داده ها گرد آورى و راندن احشام گل آورى قبل از برگ آورى گوشت نوبالا آورى کسى که الوار را جمع آورى مى کند استعداد هم آورى اغذيه اشتها آورى که قبل ... بچه آورى بانک جمع آورى خون براى جمع آورى آراء فعاليت کردن بررسى و جمع آورى تخم پرندگان برصحنه آورى بزاق آورى بستوه آورى بند آورى خون به دست آورى به هوش آورى تخم آورى جمع آورى جمع آورى کردن جمع آورى کننده جمع آورى اشيا يا اشخاص پراکنده واژه هاى شامل آورى ـ (60) : 1 , 2 , 3