حول
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم اطراف، پیرامون، حولوحوش. درباره، در موضوعِ.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary واژه هاى شامل حول ـ (1)
- اسم قوّه، نیرو. پیرامون، گرداگرد. سال، سنه.
- اسم قدرت، توانایی.
- اسم (پزشکی): لوچی؛ دوبینی. جمعِ احوال. کجبین شدن.
- اسم رفتن از جایی به جایی.