@الکتريکى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه الکتريکى چشم الکتريکى آهن رباى الکتريکى الکتريکى کردن ايجاد قطب الکتريکى در بلورها ... بار الکتريکى ... دافعه بارهاى الکتريکى گفتگو مى ... تخليه الکتريکى غير عادى خواننده فتو الکتريکى داراى فشار الکتريکى مساوى داراى قطب مغناطيسى يا الکتريکى ... ثبت امواج الکتريکى مغز به ... ذره بدون بار الکتريکى ... جريان هاى الکتريکى ديگر يا ... صندلى اعدام الکتريکى صندلى الکتريکى ظرفيت الکتريکى ... نوسانات امواج الکتريکى را تغيير ... ... دستگاه هاى الکتريکى و خودکار ... قطب الکتريکى ... با دستگاه الکتريکى و مکانيکى مقاومت الکتريکى نفوذ پذيرى الکتريکى ... مغناطيسى جسم الکتريکى چرخنده وابسته به يون الکتريکى ولتاژ الکتريکى