@الکل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه الکل چيز لاک و الکل زده آبجو پست و کم الکل آبجو کم الکل آبجو کم الکل روسى اعتياد به نوشيدن الکل الکل چوب الکل اتيل دار الکل اتيليک الکل اشباع شده مايع و معطر الکل تصفيه نشده الکل خالص الکل دار الکل سفيد الکل سنج الکل متانول الکل متيليک الکل معمولى به صورت الکل چوب در آوردن به صورت الکل درآوردن تاثير الکل در مزاج تحت تاثير الکل درآوردن ترکيبى مرکب از الکل و استون ... اسيد استيک و الکل و آب خشک داراى مقدار خيلى کمى الکل داراى الکل واژه هاى شامل الکل ـ (38) : 1 , 2