@انباشته@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه انباشته کار ناتمام يا انباشته ابر متراکم و روى هم انباشته انباشته کردن با برنامه انباشته توده انباشته جوائز روى هم انباشته خطاى انباشته ... غلتان جابجا و انباشته شود متراکم و انباشته کردن ... الوار در آن انباشته شده