@انبوه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه انبوه انبوه گيسو انبوه کردن انبوه شدن انبوه شده انبوه مردم ... رشته هاى انبوه و کرکدار ... به طور انبوه توده انبوه جنگل انبوه مناطق گرم و پر باران حافظه انبوه خيلى انبوه داده هاى انبوه درختزار انبوه دسته انبوه دم انبوه و پشمالوى سگ نسبتا انبوه