@انجام@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه انجام بسرعت انجام دادن بسرعت عملى انجام دادن بعجله انجام شده بنوبت انجام دادن به انجام کارى همت گماشتن به انجام رساندن به انجام رسانى به انجام رسانيدن به انجام رسيدن ... مجبور به انجام کارى کردن به طور مشترک امرى را انجام دادن به نحو اکمل انجام يافته بهتر از ديگرى انجام دادن بيش از حد انجام دادن ... شناسى براى انجام کار واحد ... تقاضاى کسى را انجام ندادن جنون انجام کارهاى بزرگ خدمت انجام دادن خوب انجام شده در پى انجام خواهش هاى نفس در خفا انجام دادن در نصف روز انجام گرفته در وضع خطرناکى انجام وظيفه کردن درست انجام ندادن درصورت انجام نيافتن واژه هاى شامل انجام ـ (100) : 1 , 2 , 3 , 4