@انداخته@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه انداخته پا روى پا انداخته ... حيوانات پس از انداخته شدن چيز دور انداخته گيسوى بافته و پشت سر انداخته کثافت و آشغال بيرون انداخته باد در استين انداخته ... سوراخ آن انداخته و آن ... جا انداخته نشده ... توى آبجوش انداخته پخته يا ... دور انداخته دور هم انداخته ... سوراخ آن انداخته و کالاى ... مربوط به پوست انداخته شده ميوه باد انداخته