@اندام@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه اندام پروانه بيد درشت اندام پروانه درشت اندام و دراز بال پوشش اندام اسب کوچک اندام اندازه گيرى اندام هاى جانوران اندام پذيرى اندام بادبزنى اندام بويايى اندام دار اندام زبرين اندام زيرين اندام ساقه اى يا محورى اندام شناسى اندام هاى کسى را کشيدن اندام هاى کسى را بريدن اندام هاى تناسلى باريک اندام بى اندام کردن تازى درشت اندام داراى شکم بزرگ و اندام خپله رشد ناموزون اندام بدن ريز اندام ريزه اندام زن جوان و زيبا و باريک اندام سگ ماهى باريک اندام خاردار واژه هاى شامل اندام ـ (36) : 1 , 2