@او@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه او ... چيزى به او اختصاص داده ... کسى که چيزى به او عرضه شده کسى که براى او گواهى و شهادت ... ... خواسته اى نزد او تامين يا توقيف ... ... که منازعه ى او با آشيل مقدمه ... ... ديگرى براى بيعت با او او دارد او را او مى کند ... شواليه به او اعطا کردن به او ... شوهرش به او دارايى يا ... ... بابت ديون او پرداخت گردد خود او خود او گفته است ... زمان مرگ پدرش او را خدمت کرد ... نجات يافت و زن او شد ... غده درقى او ترشحات لازم ... ... کسى بدون توجه به او عقايد لوتر و کليساى او ... ابوالبشر که برادرش او را به قتل ... ... را بر پشت او بستن و آويختن ... مال او ... حريف براى پيروزى بر او ... مى داند زن او خراب و فاحشه ... واژه هاى شامل او ـ (30) : 1 , 2