@ايستگاه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ايستگاه ايستگاه پرس و جو ايستگاه کلانترى ايستگاه آتش نشانى ايستگاه اتوبوس و غيره ايستگاه بنزين گيرى و تعميرگاه ايستگاه تقويت ايستگاه خارج از شهر ايستگاه خواندن ايستگاه درشکه ايستگاه دور دست ايستگاه راه آهن ايستگاه فرعى ايستگاه فضايى ايستگاه نهايى ايستگاه هاى حومه ايستگاه هاى فرعى بين ... ايستگاه هوا شناسى خرده ايستگاه رئيس ايستگاه شاه ايستگاه