@باقى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه باقى ابريشم باقى اثر پا باقى گذاردن اثر باقى از هر چيزى اثر باقى مانده ... محرک درسلول باقى مى ماند اثر نامطلوب باقى گذاردن باقى گذاردن باقى کار باقى بودن باقى دار باقى ماندن باقى مانده باقى نگهداشتن ... آنها در محيط باقى نمى ماند جاى زخم باقى گذاردن درجايى باقى ماندن عالم باقى ... بدن و باقى ماندن آنها ... غير فعال باقى ماندن قسمت باقى مانده نسخه ى موجود و باقى