@بيرون@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه بيرون گردش بيرون شهر کثافت و آشغال بيرون انداخته ... ديگرى پول بيرون مى کشد آب را به صورت فواره بيرون دادن از کشتى بيرون آوردن از اختفا بيرون آوردن از بيرون از تخت خواب بيرون آمدن از جاى خود بيرون کردن از حالت بسيج بيرون آوردن از حد اعتدال بيرون رفتن از خستگى بيرون آوردن از درون و بيرون از دهان بيرون پراندن از دهان بيرون انداختن از سوراخ يا لانه بيرون کردن از صورت افسانه بيرون آوردن از غلاف بيرون کشيدن از لانه بيرون کردن از لاى زرق و برق بيرون آمده از مجراى خود بيرون انداختن از مجراى طبيعى بيرون رفتن با تکان بيرون بردن با زور بيرون کشيدن باشدت بيرون انداختن واژه هاى شامل بيرون ـ (99) : 1 , 2 , 3 , 4