@بيش@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه بيش بيش از حد آراسته بيش از حد انجام دادن بيش از حد اندوختن بيش از حد بار کردن بيش از حد بودن بيش از حد تاکيد کردن بيش از حد ترساندن بيش از حد تشويق و تحسين کردن بيش از حد توانايى ... بيش از حد روئيدن بيش از حد قيمت گذاردن بيش از حد لازم بيش از حد لباس فاخر پوشيدن بيش از حد لذت بردن بيش از حد لزوم بيش از حد لزوم آويخته بيش از حد لزوم اضافه کردن بيش از حد لزوم انباشتن بيش از حد لزوم ماندن بيش از حد لزوم هادى بيش از حد محافظه کار بيش از حد مشتاق بيش از حد معمول خوابيدن بيش از حد معين توقف کردن بيش از حد ملاحظه کار واژه هاى شامل بيش ـ (77) : 1 , 2 , 3 , 4