@بيمارستان@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه بيمارستان پزشک مقيم بيمارستان ... را در بيمارستان پهلوى بالين ... ... پزشک در بيمارستان براى کسب ... بيمار سرپايى بيمارستان بيمارستان سيار بيمارستان طاعونى ها بيمارستان مسلولين بيمارى که در بيمارستان مى خوابد تخت مريض يا بيمارستان خدمتکار بيمارستان در بيمارستان در بيمارستان بسترى در بيمارستان بسترى کردن درمانگاه يا بيمارستان کوچک ساکن بيمارستان