@تئاتر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تئاتر پرده ى پشت صحنه ى تئاتر گريمور تئاتر کارگردانى و تنظيم صحنه تئاتر آمفى تئاتر به صورت تئاتر در آوردن تئاتر مجاز جاى ويژه در تئاتر و غيره در تئاتر بازى کردن درجلو پرده تئاتر و نمايش سرسراى تئاتر شخصى که مکرر به تئاتر مى رود صحنه تئاتر فن نمايش و تئاتر قسمت برآمده کنار صحنه تئاتر متخصص نور در تلويزيون و تئاتر هنر تئاتر