@تا@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تا تا زانو تا زمانى که تا زمانيکه تا شو تا موقعى که تا نسبت به تا وقتى که تا يک اندازه ... مرغ مى گذارند تا مرغ تخم کند ... مى کنند تا موجودات آبزى ... جلبک داراى رنگدانه زرد تا سبز ... اموال مديون تا زمان واريز ... ... مال يا ملکى تا هنگامى که بدهى ... ... گرفتن کودک تا دندان در ... ... بارگيرى شد آب تا آنجا مى رسد ... مسلسل از آغاز تا پايان دانشکده مقدماتى تا دو ساله ... هشت ساله تا يازده ساله ... آتيکا رفت و تا زمان مرگ پدرش ... ... رديف مى کند تا به محل بسته ... ده تا نوزده سالگى دو تا پرستى دو تا داشتن از دو تا شونده ... حروف مى گذارند تا تلفظ آن حرف ... واژه هاى شامل تا ـ (107) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5