@تاب@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تاب تاب آمدن تاب آمده تاب آور تاب آوردن تاب آوردنى تاب آورنده تاب برداشتن تاب خور تاب خوردگى تاب خوردن تاب خوردن تلوتلو خوردن تاب خورده تاب دادن تاب دار تاب دار کردن تاب داشتن تاب ناپذير تاريا رشته واحد تاب نخورده تب و تاب تون تاب جسم شب تاب حشره شب تاب خاصيت تاب گشت در تب و تاب بودن دما تاب واژه هاى شامل تاب ـ (56) : 1 , 2 , 3