@تار@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه تار پر از تار عنکبوت و غيره کرم صد پاى تننده تار عنکبوتى کمان ويولن و تار آزمايش استحکام تار ابريشم استحکام سنج تار ابريشم اسيد تار تاريک انتهاى تار يا نخ تار پيچ تار کردن تار کننده تار عنکبوت تار عنکبوت دار تار عنکوبت تار مانند تار و پود تار و بى برق تار و مار تار و مار کردن تننده تار تيره و تار جانورى که تار مى تند داراى چشم تار داراى چشم تار يااشک آلود در اثر نور محو و تار شده سفيد مايل به تار واژه هاى شامل تار ـ (33) : 1 , 2